رازقی پرپر شد

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران
سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله زر تار پودش باد
گو بروید یا نمی روید
هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر به رویش برگ لبخندی نمی روید
ور ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟؟؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز
"به یاد ندا آقا سلطان"
برای دیدن اطلاعات بیشتر :
http://en.wikipedia.org/wiki/Neda_Agha-Soltan
http://en.wikipedia.org/wiki/Neda_Agha-Soltan


0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home